بدون عنوان
روز دوشنبه مورخ 08/09/89 وقتی فقط یه روز مونده بود تا خدا یه فرشته آسمونی رو بفرسته زمین تا ما ازش با کمک خدا مراقبت کنیم . خدا جون ازت ممنونم بابت فرشته ی دوست داشتنی که بهمون دادی . شب سه شنبه تا ساعت 2 بیدار بودم و دلشوره داشتم چون مانی قرار بود در آلوده ترین هفته سال به دنیا بیاد و من از این بابت نگران بودم . فردا صبح یعنی 09/09/89 منو بابا امیر رفتیم دنبال مامان نرگس تا با هم بریم بیمارستان تا خدا پسمل گلم را بزاره تو بغلم .خدارو شکر همه چیز خیلی خوب پیش رفت . ساعت 7:45 تو اتاق عمل بودم ودر واقع اولین کسی بودم که قرار بود فارغ بشه خلاسه بعد از بی حسی موضعی ...



